حدیث روز
امام علی (علیه السلام) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

شنبه, ۹ اسفند , ۱۳۹۹ 16 رجب 1442 Saturday, 27 February , 2021 ساعت تعداد کل نوشته ها : 80 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 5 تعداد دیدگاهها : 2×
طریق ولی الله شدن
16 آبان 1399 - 11:31
شناسه : 593
1

(خلاصه ترجمه و شرح رساله الولایة) مؤلف: علامه طباطبائى (ره)                                                             سیده صدیقه کاظمی                                                          درس عقاید فلسفی                                                            استاد حلولییان مقدمه بسم الله الرحمن الرحیم یكى از آثار نفیس و كم نظیر علامه طباطبائى رسالة الولایة است كه در عین اختصار و ایجاز مطالب محورى را مطرح ساخته و از رازهاى نهفته دین پرده […]

ارسال توسط :
پ
پ

(خلاصه ترجمه و شرح رساله الولایة)

مؤلف: علامه طباطبائى (ره)

                                                            سیده صدیقه کاظمی

                                                         درس عقاید فلسفی

                                                           استاد حلولییان

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

یكى از آثار نفیس و كم نظیر علامه طباطبائى رسالة الولایة است كه در عین اختصار و ایجاز مطالب محورى را مطرح ساخته و از رازهاى نهفته دین پرده برداشته است. این رساله ارزنده شاهكار علامه طباطبائى است.مولف در این رساله از (ولایة اللّه) و (ولى اللّه) شدن گفته است و كمالى حقیقى انسان را در سایه پذیرش ولایت الهى امكان پذیر دانسته؛ یعنى انسان در ذات خدا فانى و در بقاء شود و چنین كسى لایق عنوان (ولى الله)مى گردد. اما چه مراحلى را باید سپرى نماید تا به آن (فناى ذاتى) برسد و ولى اللّه به شمار آید؟ علامه طباطبایى در پنج فصل طریق و اصول به آن مقام رفیع را بیان فرموده است. شایان ذكر است كه از علل پر جاذبه و دلنشین بودن این رساله، این است كه خود مولف این مراحل را طى كرده و در واقع حالات تو مشاهدات خود را به عنوان یك (سفره نامه عرفانى) گزارش نموده است.

مولف محترم در فصل اول براى ظاهر دین باطنى را اثبات كرده و دلائل عقلى و نقلى را در این خصوص به كار گرفته است. در فصل دوم براى روشن شدن كیفیت و نوع اسرار و حقایق دین به بیان ارتباط عالم ماده و عالم مثال و عالم عقل با یكدیگر پرداخته و خصوصیات هر یك از آن عوالم را به اختصار آورده است و چگونگى رهایى انسان از عوالم ماده و توجه به ماوراى ماده را بیان فرمود است و اینكه چه عوالمى را پشت سر گذاشته و چه عوالمى را در پیش رو دارد.

در فصل سوم راهیابى به باطن عالم و اسرار غیب و ارتباط با ماوراء طبیعت را براى همگان امكان پذیر دانسته آن را منحصر به انبیاء الهى نساخته است و تاكید كرده كه انسان مى تواند با انقطاع از دنیا به اسرار عالم و باطن این نشئه ماده راه باید و آن را مشاهده كند .

در فصل چهارم طریق وصول و دستیابى به شهود حقایق ولقاء اللّه را بیان فرمود و یگانه طریق آن را، طریق معرفت نفس دانسته كه موجب پیدایش معرفت حقیقى مى گردد و سالك در سایه آن به فناى ذاتى دست مى یابد و توجه ذاتى را با تمام وجود احساس مى كند.

در فصل پنجم كه آخرین فصل كتاب است، مولف محترم تصریح مى كند كه این فصل توضیح گونه اى است براى مطالب فصل دوم وبا استفاده از آیات قرآنى اثبات مى كند كه از خصوصیات و مقامات اولیاء كسى جز پروردگارشان آگاه نیست و بر آن احاطه اى ندارد و این افتخار براى آن بس است كه ولایت امر اولیاء اللّه را خداوند به عهده گرفته و مربى و بشارتگران نیز خداوند سبحان است .

فصل اول: درباره اینكه براى ظاهر این دین، باطنى و براى صورت حقه اش، حقایقى است

هنگامى كه ما خوب بررسى و تاءمل مى كنیم به این مطلب دست مى یابیم كه تمامى معانى مربوط به انسان و ارتباطهایى كه بین خود این معانى وجود دارد، امورى اعتبارى و وهمى هستند؛ مثل مالكیت و اختصاصات آن و ریاست و معاشرتها و مسائل مربوط به آن و امورى از این قبیل.

این احساس نیاز در انسان براى رفع احتیاجات اولیه خود در زندگى اجتماعى و مدنیت و نیز براى جلب غیر و سود و دفع شر و ضرر، اعتبارات را به وجود آورده است.

انسان بر حسب ظاهر، با یك نظام قرار دادى و اعتبارى زندگى مى كند ولى برحسب باطن و حقیقت امر، در یك نظام طبیعى و تكوینى به سر مى برد.  

و از آنجا كه مسائل مربوط به زندگى جمعى و اجتماعى در جایى غیر از احكام، مطرح نیست، لذا این گونه مسائل به زبان اعتبار بیان شده است؛ پس در اینجا حقایق دیگرى وجود دارد كه بیانگر این روش مى باشد و همچنین در مرحله احكام نیز اعتبارات به كار گرفته مى شود.

به عبارت دیگر؛ ما قبل این نشئه اجتماعى كه مراحل سابق بر وجود انسان مدنى است و همچنین ما بعد این نشئه اجتماعى كه مراحل بعد از مرگ مى باشد، قوانین اعتبارى جارى نیست؛ چون اجتماع و مدنیت در ما قبل و ما بعد این اجتماع، وجود ندارد؛ پس قوانین اعتبارى و قرار دادن نیز در آن عوالم و نشئه ها، معنایى نخواهد داشت (یعنى انسان در آن عوالم با امور تكوینى و حقیقى سر و كار دارد و حشرش فردى است، پس براى اعتبارات هیچ جایى در آنجاها وجود ندارد).

كامل كننده این بحث

بیان دلایل قرآن و روائى در اثبات وجود باطن براى ظاهر این دین؛ همانا كسى كه به قرآن و سنت رجوع نماید و هر دو را كاملا مد نظر داشته باشد، برایش مسلم و قطعى خواهد بود كه در این دو منبع اصل معارف و رازها و علوم سرى نهفته است كه از دسترس ما مخفى مانده و كسى جز خداوند متعال – عزاسمه – یا شخصى كه خدا بخواهد و بپسندد، دیگرى از آن مطالب اسرارآمیز اطلاعى ندارد و كتاب الهى سرشار از چنین مطالبى است و در این خصوص، فرمایش خداوند سبحان در قرآن، كافى است؛

(و ما هذه الحیاة الالهو و لعب و ان الدار الاخرة لحیوان لو كانوا یعلمون )

(ترجمه: این زندگى دنیا جز سرگرمى و بازیچه نیست و زندگى حقیقى، همانا در سراى آخرت است؛ كاش مى دانستند)

همانطور كه این فرمایش خداى سبحان آن مطلب را گواهى مى كند كه: بعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا و هم عن الاخرة هم غافلون عترجمه: از زندگى دنیا ظاهرى را مى شناسند و حال آنكه از آخرت غافلند.

و این آیه به ما تفهیم مى كند كه همانا براى زندگى دنیا، چیز دیگرى هم هست كه غیر از ظاهر آن مى باشد و آن چهره باطنى است، كه همان سراى آخرت است. این نكته از كلمه غفلت در آیه فهمیده مى شود.

و در تایید این برداشت از آیه، این فرمایش خداى سبحان است كه مى فرماید:

(فا عرض عن تولى عن ذكرناو لم یرد الاالحیاة الدنیا* ذلك مبلغهم من العلم ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بمن اهتدى.)

ترجمه: پس از هركس از یاد ما روى بر تافته و جز زندگى دنیا را خواستار نبوده است، روى بر تاب. این منتهاى دانش آنان است. پروردگار تو، خود به حال كسى كه از راه او منحرف شده، داناتر و او به كسى كه راه یافته نیز آگاه تر است.

از این آیه چنین به دست مى آید كه ذكر و به یاد خداى سبحان بودن، همان در مسیر خدا بودن و حركت كردن در راه او است. و رویگردان شدن سبحان جز با رویگردان شدن از زندگى دنیا، دانش او فقط در امور ظاهرى دنیا خواهد بود و به بالاتر از آن، تنها در سایه ذكر و یاد خداست، دست نمى یابد.

فصل دوم: از آنجا كه این نظام، نظام اعتبارى و قراردادى نیست پس از چه واقعیتى برخوردار است

به عبارت دیگر؛ اكنون كه روشن شد كه اسرار و حقایقى در باطن احكام الهى و ادیان آسمانى نهفته و مكنون است، جاى این پرسش مى باشد آن اسرار و حقایق از چه سنخى است؟

در جواب مى گوییم: با برهانهاى عقلى به اثبات رسیده كه علیت و معلولیت به نحو كمال و نقص مى باشد و هر معلولى نسبت به علت مناسب خود مانند سایه است نسبت به صاحب سایه. (و الزاما همه كمالات معلول در علتش به نحو كامل ترى موجود خواهد بود) و همچنین مبرهن شده كه همانا نقص ها از لوازم مرتبه معلولیت است و اینكه این نشئه ماده و طبیعت، مسبوق الوجود نشئه هاى دیگر است و این ارتباط نیز به طریق علیت و معلولیت خواهد بود تا اینكه به حق اول و خداوند سبحان (كه عله العلل و غنى بالذات و واجب الوجود است) منتهى گردد.

از كل این مباحث این نتیجه به دست مى آید كه همانا تمام كمالات موجود در این نشئه پایین، بدون هیچ نقصى در نشئه و عالم مافوق آن، كه جنبه على براى نشئه طبیعت دارد به طرز عالى تر وجود دارد و همانا این نقصانها فقط به این نشئه پایین، اختصاص دارد و در نشئه و عالم بالا خبرى از آنها نیست و البته این جریان كمبودها در آنجا جارى نمى باشد و این حقیقت به طور فشرده ذكر شد و شرح و تفصیلش آن طور كه سزاوارش بود، یا بسیار دشوار است و یا امكان ناپذیر.

خصوصیت عالم مثال

اینك با تأمل كافى و وافى، این مطلب را به روشنى در مى یابیم كه این نقصانها و كمبودها و دردها ریشه در ماده و عالم طبیعت دارد كه آن نقص ها یا از اول وجود داشته و یا بعدا به واسطه اى تحقق پیدا كرده است مانند نقص هاى خلقت و نقص هاى خیالى و وهمى. پس آنجا كه ماده اى نباشد، نقص و كمبود نیز وجود نخواهد داشت.

پس نتیجه اینكه، دردها و نقصانها و گرفتاریها منحصر به زندگى این دنیاست. لذا این مصائب و نقص ها و عیوب به عالم مثال – كه فوق عالم طبیعت است و غیر مادى مى باشد – راه ندارد و همانا موجودات عالم مثال، صورتهاى بدون ماده هستند و در لذتهاى مثالى نیز هیچ آثار تیرگى و آلودگى و عامل منافى وجود ندارد.

وقتى دوباره تاءمل و دقت مى كنیم در مى یابیم كه در عالم مثال نیز حد و مرز و نقصان وجود دارد؛ چرا كه براى هر محدودى در ذات خود مرتبه اى خالى از حد وجود دارد كه خارج از ذات اوست چنانكه این مسئله در جاى خود مبرهن شده است. (هر چند عالم مثال از نقصانهاى جهان ماده مبر است ولى محدودیت لذتها و مرز بندى میان آنها در نشئه مثال، نقص بزرگى به شمار مى آید).

لذا نشئه و عالم دیگرى باید باشد كه در آنجا این لذتها و كمالات به نحو خالص و بدون هیچ شائبه و محدودیتى یافت شود (كه آن عالم تجرد و عالم عقل است كه فوق علم مثال به شمار مى رود) پس همانا لذت خوردن و آشامیدن و لذت آمیزش و شنیدن و دیدن در عالم مثال وجود دارد ولى هر یك از این گونه لذتها حد و محل معینى دارد كه بیشتر از آن از او ساخته نیست؛ مثلا لذت آمیزش را نمى توان از شنیدن و خوردن انتظار داشت و همچنین نباید لذت خوردت را از نوشیدن متوقع بود و بالعكس هم چنین است (پس هر لذتى در عالم مثال نیز داراى نقص محدودیت است).

و این نیست مگر به خاطر حدود وجودى و ظرفیت وجود؛ ولى در عالم تجرد كه مافوق عالم مثال است، همه این محدودیتها و مرز بنده ها ساقط مى باشد و تمامى این كمالات و لذایذ به طریق وحدت و جمع و كلیت و ارسال، موجود است.

و در عالم تجرد، هیچ گونه درد و رنج مادى و وهمى وجود ندارد ودر آنجا از بیمارى و خستگى نیز خبرى نیست. همه این نقصانها و دردها گرفتاریها چون در عالم مثال نیست به طریق اولى در عالم تجرد نیز نمى باشد.

و هنگامى كه نفس به ملكاتى دست یافت كه حاجب و پرده كلیات نیست، احیانا مى تواند به انوار عالم تجرد و وجود آنها كه در روشنى و درخشندگى و كمال، قابل اندازه گیرى و مقایسه با علم مثال نیستند. اشراف و احاطه پیدا نماید.

این اشراف نفس تكرار مى شود تا اینكه نفس به تمام تمكن خود دست مى یابد و آن را براى خود مقام قرار داده و درجه به درجه ترقى مى كند تا اینكه به نشانه اسماء نایل مى شود و این نشئه اسماء عالم محض و خالص و بحث و ناب است و سراسرش درخشندگى و فروغ است كه ذره اى در آن تیرگى و آلودگى یافت نمى شود.

فصل سوم: راهیابى به باطن عالم و اسرار غیب مخصوص انبیاء نیست بلكه براى همگان امكان پذیر است

نزد بزرگان ادیان الهى، هیچ شك و تردیدى نیست كه همانا انبیاء عليه‌السلام – با اختلاف مراتبى كه دارند – با ماوراء طبیعت؛ در ارتباط هستند و بر امور باطنى اطلاع دارند. پس آیا این مقام و مرتبت، فقط مخصوص آنان مى باشد و یك موهبت الهى انحصارى براى آنهاست یا اینكه براى دیگران نیز كه اقتداى علمى به آنان نموده اند، امكان پذیر است؟

توضیح مطلب این است: همانا نفس، تعلق و اتحاد با بدن دارد كه این امر موجب مى شود كه نفس خود را همان بدن و عین آن بداند و وقتى كه بدان از طریق حواس خود، نفس را مشاهده مى كند، خود را جدا و منفصل از او مى پندارد و هنگامى كه این پندار شكل گرفت، نفس در مرتبه بدن متوقف شده و از مرتبه علیاى خودش غافل مى شود. مرتبه علیاى هركس همان عالم مثال است خصوصبات مختص به آن مرتبه از مراتبه و عالم مخصوص آن را نیز فراموش خواهد كرد؛ ولى در عین حال، این نیت و حقیقت خودش را كه همان من است كه مشاهده ضرورى و جدا ناپذیر است.

كامل كننده این بحث

عمده آیات و احادیثى كه به زودى – به خواست خداوند متعال – نقل خواهیم كرد، این امر را گواهى مى كنند كه انسان مى تواند اسرار عالم و باطن این نشئه ماده را مشاهده كند (و یكى از این مشاهدات، همانا مشاهده حق تعالى و به اصطلاح لقاء الله است).

و این مطلبى است كه برهانهاى قطعى عقلى آن را اثبات مى كنند و ظواهر قرآن و سنت نیز آن را گواهى مى نمایند؛ بلكه مقتضاى براهین عقلى، محال بودن جدائى ممكن الوجود از چنین شهودى است و آنچه كه مطلوب است، علم به شهود است كه همان معرفت مى باشد، نه اینكه اصل شهود بدیهى كه از آن تعبیر به علم حضورى مى شود و خلاصه، چون عمده نفى مخالفان شهود، متوجه مسئله رویت خداست، لذا ما بعضى از دلایل رویت را ذكر مى كنیم و بقیه را به آینده محول مى كنیم ان شاء اللّه.

آیات رویت

١- (وجوه یومئذ ناصرة الى ربها ناظرة) در چنین روزى كه، چهره هایى تازه و خرم باشد، به سوى پروردگارشان نگران.

٢- (و ان الى ربك المنتهى) و اینكه سر انجام (همه كار و همه چیز) با پروردگار توست.

٣- (و الیه تفلبون ) به سوى او باز گردانده مى شود.

٤- (و انا الى ربنا لمنقلبون) و ما به (درگاه) پروردگارمان روى مى آوریم.

٥- (واللّه المصیر ) و سیر بازگشت به سوى اوست.

٦- (و الیه ترجعون ) به سوى او باز گردانده شوید.

٧- (و لقد اتینا موسى الكتاب فلا تكن فى مرته من لقائه ) و به راستى به موسى كتاب دادیم، پس در لقاى او (باخدا تردید مكن.

٨- (الاالى اللّه تصیر الامور ) بدانید كه كارها به سوى خداوند باز مى گردد.

٩- (من كان یرجوا لقاءاللّه فان اجل اللّه لات ) هر كس كه به لقاى الهى امید داشته باشد (بداند كه) اجل مقرر الهى فرا رسیده است.

مى گویم: این (لقاء) و (رجوع) بسیار زیاد در قرآن و سنت به كار رفته است.

١٠- (ستریهم ایاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق اولم یكف بر بك انه على كل شى شهید * الا انهم فى مریة من لقاء ربهم الا انه بكل شى محیط) به زودى نشانه هاى خود را در افقهاى گوناگون و در دلهایشان به ایشان خواهیم نمود، تا برایشان روشن گردد خود حق است، آیا كافى نیست كه پروردگارت خود شاهد هرچیزى است؟ آرى، آنان در لقاى پروردگارشان تردید دارند، آگاه باش كه مسلما او به هر چیزى احاطه دارد.

 (فا ینما تو لو فثم وجه اللّه. )

پس به هر سو رو كنید، آنجا روى به خداست.

(مایكون من نجوى ثلاثه الا هو رابعهم و لا خمسة الاهو سادسهم و لا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم این ما كانوا.)

هیچ گفتگوى محرمانه اى میان سه تن نیست مگر اینكه او چهارمین آنهاست (و نه كمتر از این عدد و نه بیشتر، مگر اینكه) هر كجا باشند او با آنهاست.

كسى كه شاءن او چنین است، به هیچ عنوان نمى شود در لقا و شهودش تردید و شك نمود؛ ولیكن شك در آیات و نشانه هاى او جایز است.

روایات رویت

روایتی از امام على عليه‌السلام در كتاب توحید شیخ صدوق ذكر شده كه فرمودند: حضرت موسى عليه‌السلام درخواست كرد و بر زبانش حمد الهى – عز و جل – جارى گشت و عرض كرد: پروردگار را، خودت را به من بنمایان به سوى تو نگاه كنم و این تقاضایش امر بزرگى بود و او مسئله عظیمى را درخواست نموده بود، پس مورد عقاب الهى قرار گرفت و خداوند متعال فرمود(: لن ترانى فى الدنیا حتى تموت فترانى فى الاخرة)؛ هرگز؛ در دنیا مرا زحمتى كه خداوند سبحان در بهشت براى او مى گوید: و لك فى كل جمعة زورة؛ و براى تو در جمعه اى، دیدارى است. ودر كتاب جمع الجوامع ضممن حدیثى ذكر شده كه (سترون ریكم كما ترون القمر لیلة البدر؛ به زودى پروردگارتان را خواهید دید مثل آنكه ماه شب چهارده را مى بیند.

وروایتى در این باره در مورد پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله وائمه اطهار عليه‌السلام نقل شده است از آن جمله در كتاب توحید شیخ صدوق به طور مسند از محمد بن فضیل روایت شده كه مى گوید: از امام ابوالحسن عليه‌السلام پرسیدم آیا رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله كه پروردگار خود را مى دید؟ فرمود: آرى! با دل خود مى دید؛ مگر نشنیده اى كلام خداى عز و جل را كه مى فرماید: (ما كذب الفواد ما راى)دل در آنچه دیده بود دروغ نگفت، از این آیه به خوبى به دست مى آید كه پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله پروردگار خود را مى دیده و لیكن نه با چشم سر بلكه با دل. و نیز در كتاب توحید شیخ صدوق به نقل امام رضا عليه‌السلام آمده كه ایشان در ضمن حدیثى فرمودند:

كان – یعنى رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌وآله – اذا نظر الى ربه بقلبه، جعله فى نور مثل نور الحجب، حتى یستبین) له ما فى الحجب.

زمانى كه او را – یعنى رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌وآله – با قلب خود به خدا نظر مى كرد، او رادر نورى مثل نور حجابها قرار مى داد نا اینكه آنچه در پشت آن حجابها بود، برایش آشكار گردد.

ودر كتاب كامل الزیارة ابن قولویه، به طور مسند از ابن ابى یعفور، او نیزاز امام صادق عليه‌السلام نقل مى كند كه فرمود: وقتى رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله در منزل فاطمه عليه‌السلام تشریف داشت در حالى كه امام حسین عليه‌السلام در آغوش پیامبر بود ناگاه پیامبر گریست و به سجده افتاد پس فرمود: اى فاطمه! اى دختر محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله همانا خداوند على اعلى در همین خانه و؛ در همین ساعت، در زیباترین چهره و بهترین هیت، خود را به من نشان داد و فرمود: اى محمد عليه‌السلام آیا حسن عليه‌السلام را دوست مى دارى؟ گفتم: آرى او نور چشم من و ریحانه من و میوه دل من و میان دو چشم من است!

خداوند براى من فرمود: اى محمد! – پیامبر در این هنگام دستش را روى سر امام حسین عليه‌السلام گذاشت – بر تو مبارك باد مولودى كه بركات من و صلوات من و رحمت و رضوان من بر اوست.

و همچنین از جمله آن روایات است فرمایش امام على عليه‌السلام كه به حد استفاده رسیده كه فرمودند: لم اعبدربالم اره؛ من هرگز عبادت نمى كنم پروردگارى را كه ندیده ام.

و فرمایش دیگر امام على عليه‌السلام كه فرمودند: ما رایت شیئا الا ورایت اللّه قبله من چیزى را ندیدم مگر آنكه خدا را پیش از او دیدم.

خلاصه؛ اخبار درباره شهود خدا جدا فراوان است و آن روایات به حد استفاده یا تواتر رسیده است.

و مراد از رویت در قرآن روایات، قوت علم حاصله به دلیل و برهان نیست؛ زیرا چنین علمى فكرى و حصولى است نه علم شهودى.

فصل چهارم: بعد از اثبات امكان شهود خدا طریق وصول و دستیابى به این كمال چیست؟

در پاسخ مى گوییم: از آنجا كه همانا این حقایق نسبت به آنچه كه در این نشئه مادى و نفس بدنى است، نسبت باطن به ظاهر مى باشد و هر خصوصیت وجودى متعلق به ظاهر، در واقع متعلق به باطن است و خود آن با معرض و بالتبع است؛ لذا ادراك ضروریى كه نفس نسبت به خودش دارد، اولا و در واقع، متعلق به باطن است و به عرض و تبع آن، متعلق به خود نفس مى باشد.

پس حقیقى كه در باطن نفس است، نزد خود نفس، مقدم تر و بدیهى تر مى باشد .

و همچنین آشكار مى گردد كه وصول هر موجودى به كمال حقیقى خود، مستلزم فناى آن موجود است؛ چون وصول به كمال حقیقى مستلزم فنا قیود و حدود آن در ذاتش یا در عوارضش فقط مى باشد و بر عكس این نیز صحیح است؛ یعنى فناى هر موجودى مستلزم بقاى حقیقت آن موجود به تنهایى است. خداوند متعال مى فرماید:

(كل من علیها فان * ویبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام)

هرچه بر(زمین) است فانى شونده است و ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.

پس كمال حقیقى هرممكن الوجودى، همان چیزى كه او در او فانى گردد؛ و كمال حقیقى براى انسان نیز همان مطلق شدن و رهایى از همه قیدها و در او فانى شدن است كه البته براى انسان غیر از آن، هیچ كمالى نمى باشد.

و همانا در برهان سابق گذشت كه شهود انسان ذات خود را، كه عین ذات خود مى باشد و از آنجا كه به تحقیق انسان فانى مى گردد، پس انسان خود شاهد خود نیست و همانا حقیقت او همان شهود نفس خود مى باشد در حالى كه انسان فانى است.

پس كمال حقیقى براى انسان، همان وصول او به كمال حقیقى خویش، از نظر ذاتى و عوارض ذاتى است یا وصول او به كمال نهالى خود، از نظر ذات و وصف و فعل مى باشد كه همان فناى ذاتى و فناى وصفى وفناى فعلى در حق سبحان است كه از آن تعبیر به توحید ذاتى و اسمى و فعلى مى شود (وحده، وحده، وحده و این مقام عبارت است از اینكه انسان در اثر این شهود در مى یابد كه هیچ ذاتى و وصفى و فعلى، جزیراى خداوند سبحان – آن هم به گونه اى كه شایسته و لایق مقام قدس حضرتش باشد – باشكوه باد عظمتش – براى دیگر وجود ندارد. البته بدون اینكه این مسئله به حلول و اتحاد منجر گردد، كه خداوند متعال از این هردو، برى و پاك است.

فناى ذاتى به این معنا نیست كه انسان نابود شود، نابودى و نیستى و زوال نقص است نه كمال؛ در حالى كه عالى ترین درجه ولایت انسانى، همان فناى ذاتى است نه كمال است. فناى ذاتى را جز ذات اقدس اله نبیند؛ نه خود را، نه صفت خود را و نه فعل خود را و نه دید و عرفان خود را و نه خلوص نیت و اخلاص خود را.

عارف وقتى موحد است و توحیدش كامل است كه حتى عرفان خود را هم ننگرد؛ نه تنها احدى و چیزى را نبیند، خود را و عرفان خود را هم ننگرد.

هنگامى كه قرآن و سنت را مورد بررسى و تتبع قرار مى دهیم و تأمل كافى در آنها مى نماییم، این مطلب را در مى یابیم كه همانا معیار ثواب و عقاب، همانا اطاعت و فرمان بردارى یا تمرد و سرپیچى و عناد است. پس از مسلمات حاصله از قرآن و سنت این است كه صدور گناهان حتى گناهان كبیره از كسى كه از روى عدم آگاهى و یا جارى مجراى جهل و ناآگاهى، صورت گیرد، موجب عقاب و مجازات نمى گردد. همچنین انجام عبادات و طاعات اگر براى تقرب به خدا و اطاعت از او نباشد، ثوابى به آن تعلق نمى گیرد مگر اینكه آن اطاعت از چیزیهاى باشد كه انقیاد و فرمان بردارى لازمه ذات آنها گردد كه در این صورت ثواب و پاداش به آن تعلق خواهد گرفت مثل بعضى از فضیلتهاى شریف اخلاقى.

همانا معرفت به پروردگار از طریق معرفت نفس، نزدیك ترین راه و كامل ترین نتیجه مى باشد؛ براى اینكه این طریق قوى تر است و تاكید بیشتر را از آن خود ساخته است. و براى همین است كه قرآن و سنت این هدف را مد نظر قرار داده اند.

با هر زبان ممكنى كه شده به این قصد دعوت مى نمایند. خداوند سبحان مى فرمایند:

(یا ایها الذین امنوا اتقوا اللّه و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا اللّه ان اللّه خبیر بما تعملون و لا تكونوا كالذین نسوا اللّه فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون. )

اى كسانى كه ایمان آورده اید، از خدا پرو دارید؛ و هر كسى باید بنگرد كه براى فرداى خود از پیش چه فرستاده است؛ و باز از خدا بترسید. در حقیقت، خدا به آنچه مى كنید آگاه است. و چون كسانى مى باشید كه خدا را فراموش كردند و او (نیز) آنان را دچار خود فراموشى كرد؛ آنان همان فاسقانند.

و این آیه همچون عكس نقیض است براى این فرمایش پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله كه بین شیعه و اهل سنت، حدیث مشهورى است: من عرف نفسه عرف ربه او: فقد عرف ربه هر كس خود را شناخت، خدایش را هم شناخت، یا: پس به تحقیق خدایش را شناخت.

خداوند سبحان مى فرماید:

(یا ایها الذین امنوا علیكم انفسكم لا یضركم من ضل اذا اهتدیتم. )

اى كسانى كه ایمان آورده اید، به خودتان بپردازید؛ هرگاه شما هدایت یافتید، آن كس كه گمراه شده است به شما زیانى نمى رساند.

و آمدى در كتاب غرر الحكم و دررالكلم از كلمات قصار حضرت على عليه‌السلام حدود ٢٢ حدیث در معرفت نفس روایت كرده كه در ذیل ذكر مى شود:

١ – الكیس من عرف نفسه و اخلص اعماله؛ زیرك كسى است كه خود را شناخت و اعمالش را (براى خدا) خالص گردانید.

٢ – المعرفه بالنفس انفع المعرفتین؛ خودشناسى سودمندترین دو شناخت است.

مترجم گوید: علامه طباطبائى در المیزان مى فرماید: ظاهرا مراد آن جناب از دو معرفت، معرفت به آیات انفسى و آیات آفاتى است كه خداى تعالى فرموده:

(سنریهم ایاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق اولم یكف بربك انه على كل شى ء شهید. )

به زودى نشانشان مى دهیم آیات آفاقى خودمان را و آیاتى كه در نفس خود آنها داریم تا اینكه روشن شود برایشان اینكه پروردگار حق است، آیا بس نیست براى روشن شدن حقانیت پروردگارت اینكه او بر هر چیز حاضر و شاهد است.

و نیز فرموده:

(و فى الارض ایات للموقنین و فى انفسكم افلا تبصرون).

در زمین آیاتى است براى دارندگان ایمان و یقین و در نفسهاى خود شما، آیا هنوز نمى بینید؟!

و اما اینكه چرا معرفت و سیر انفسى از سیر آفاقى، بهتر است شاید از این جهت باشد كه معرفت نفس عادتا خالى از اصلاح اوصاف و اعمال نفس نیست به خلاف معرفت آفاقى؛ توضیح اینكه: نافع بودن معرفت آیات به طور كلى براى این است كه معرفت آیات به خودى خود آدمى را به خداى سبحان و اسماء و صفات و افعال او آشنا مى سازد و مى فهماند كه خداوند متعال زنده اى است فناناپذیر و قادر دانایى است كه قدرتش مشوب به عجر و دانائیش آمیخته با جهل نیست و اینكه خالق و ملاك هر چیزى خداى تعالى است، اوست كه پرورش دهنده و مراقب اعمال هر فردى است، خلق را آفریده بدون اینكه حاجتى به آنها داشته باشد و خلقش صرفا براى این بود كه به هر یك از آنها به مقدار استحقاق و قابلیتش انعام كند، آنگاه در روز جمع و قیامتى كه در شبهه اى نیست همه را جمع نموده، كسانى را كه بدى كرده اند به عمل بدشان جزا داده و كسانى را كه احسان كرده اند به نیكى پاداش دهد…

پس خلاصه سخن ما این شد كه: نظر و سیر در آیات انفسى و آفاقى و نتیجتا آشنا شدن به خداى سبحان از نظر اینكه حیات ابدى انسانى را در نظر مجسم مى سازد و نیز از اینكه این حیات بستگى تمام به توحید و نبوت و معاد دارد، از این رو آدمى را به تمسك به دین حق و شریعت الهى هدایت مى نماید و در این هدایت هر دو طریق یعنى سیر از طریق آفاق و از طریق انفس، موثر و در راهنمائى به دین و ایمان و تقوى، هر دو شریك و هر دو نافعند، جز اینكه نظر و سیر در آیات انفس نافع تر است… تنها و تنها سیر انفسى است كه نتیجه اش معرفت حقیقى معرفت است و این معنا با فرمایش امیر المومنین عليه‌السلام در روایت مورد بحث كه فرمود: معرفت به نفس نافع تر از معرفت آفاقى است، منافات ندارد؛ زیرا اینكه امام معرفت به نفس نافع تر از معرفت آفاقى است، منافات ندارد؛ زیرا اینكه امام معرفت به نفس را از دیگرى مهمتر شمرده و نفرمود تنها راه به سوى حقیقت و به سوى پروردگار همانا سیر انفسى است، براى این بود كه عامه مردم سطح فكرشان آن اندازه بالا نیست كه بتوانند این معناى دقیق را درك كنند؛ عامه مردم خدا را از همین طریق آفاقى مى شناسند؛ قرآن كریم و سنت رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌وآله و همچنین سیره طاهره آن جناب و اهل بیت اطهارش این طریقه را پذیرفته و ایمان كسى را كه ایمانش را از ناحیه سیر آفاقى كسب كرده، قبول نموده و عامه را در پیمودن این طریقه تخطئه نكرده است و این نظر و سیر، نظرى است شایع در بین متشرعه مومنین، پس طریقه سیر آفاقى و انفسى هر دو نافع اند، لیكن دومى نفعش تمام تر و بیشتر است.

٣ – العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما یبعدها؛ عارف كسى است كه نفس خود را شناخت و آزادش ساخت و آن را از هر آنچه (از خدا) دورش بدارد، پاك و منزه داشت.

٤ – اعظم الجهل، جهل الانسان امر نفسه؛ بزرگترین نادانى، نادانى انسان نسبت به خویشتن است.

٥ – اعظم الحكمه، معرفه الانسان نفسه؛ عالى ترین حكمت، شناخت انسان از خود مى باشد.

٦ – اكثر الناس معرفه لنفسه اخوفهم لربه؛ خود شناس ترین مردم، خدا ترس ترین آنهاست.

٧ – افضل العقل معرفه المرء بنفسه، فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل؛ برترین دانائى شناخت آدمى از خود است؛ پس هر كه خود را شناخت دانا و خردمند است و هر كه خود را نشناخت گمراه گشت.

٨ – عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلایطلبها! در شگفتم از كسى كه در جستجوى گمشده خود بر مى آید، در حالى كه خودش را گم كرده و در جستجوى آن برنمى آید!

٩ – عجبت لمن یجهل كیف یعرف ربه؟! در شگفتم از كسى كه خود را نمى شناسد، چگونه ممكن است پروردگارش را بشناسد؟!

١٠ – غایه المعرفه ان یعرف المرء نفسه؛ كمال و منتها درجه شناخت، این است كه آدمى خود را بشناسد.

و خلاصه اینكه؛ معرفت نفس، بهترین و نزدیك ترین راه وصول به كمال است و در این هیچ شكى نیست اما سخن در این است كه كیفیت و روش سیر و حركت در این مسیر چیست.

شریعت اسلام كمترین ذره نیز در بیان احكام سعادت و شقاوت فرو گذارى نكرده و هیچ چیزى را كه در سیر الى اللّه براى سالكان لازم است فرو نگذاشته است، خواه آن چیز كم اهمیت باشد یا مهم و بزرگ؛ پس هر كسى در گروه عمل خویش است و بر اساس آن نیز حسابرسى خواهد شد.

خداوند سبحان مى فرماید:

(و نزلنا علیك الكتاب تبیانا لكل شىء ) این كتاب را كه روشنگر هر چیزى است برتو نازل كردیم.

(و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل شى ء)

و به راستى در این قرآن براى مردم از هر گونه مثلى آوردیم.

(قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى یحببكم اللّه )

بگو اگر خدا را دوست دارید؛ از من پیروى كنید تا خدا دوستتان بدارد.

(لكم فى رسول اللّه اسوه حسنه)

براى شما در (اقتدا به) رسول خدا سر مشقى نیكوست. 

و از آنچه ذكر شد روشن مى شود كه همانا نصیب و بهره هر كس از كمال به مقدار متابعت او از شرع است و دانستنى كه این امرى تشكیكى و داراى مراتب است. و چه نیكوست این سخن كه بعضى از اهل كمال گفته اند كه دست برداشتن از سیر و سلوك شرعى و روى آوردن به ریاضتهاى سخت، یك نوع فرار از سخت تر به آسان تر است؟ زیرا تبعیت و فرمان بردارى از شرع، نفس كشى دائمى و تدریجى است و مادام كه نفس موجود باشد ریاضتهاى شرعى نیز باید انجام گیرد.

اما ریاضت هاى سخت كه شرع اجازه آن را نداده، قتل دفعى و غیر تدریجى به شمار مى آید و براى همین نیز این ریاضت سخت، آسان تر و كم ایثار تراست.

و خلاصه اینكه: شرع كیفیت سیر و سلوك از راه نفس را به هیچ عنوانى فرو گذار و اهمال نكرده است.

عبادت حقیقی نیاز به سیر در معرفت داردو دستیابی به چنین معرفتی به دو شكل قابل تصور است: سیر آفاقى و سیر انفسى. و سیر آفاقى همان تفكر و تدبر و نظر كردن به موجودات آفاقى است كه از خارج از نفس انسان است از قبیل مصنوعات الهى و نشانه هاى خداوند متعال در آسمان و زمین؛ تا اینكه این سیر آفاقى موجب یقین به خدا و اسماء و افعال الهى گردد؛ زیرا این موجودات و مخلوقات، آثار و دلیل هاى وجود خداوند هستند. و علم به دلیل، ضرورتا موجب علم به مدلول مى شود.

و سیر انفسى همان رجوع به نفس و بازگشت به خویش و شناخت خداوند سبحان، از طریق معرفت نفس مى باشد؛ زیرا نفس از نظر وجودى، به طور كامل و محض، غیر مستقل است و شناخت موجود مستقلى كه مقوم اوست، از او قابل انفكاك نیست یا مى توان گفت این دو معرفت از یك نظر، یكى هستند.

پس براى رسیدن به این هدف، دو طریق – سیر آفاقى و سیر انفسى – وجود دارد اما حقیقت این است كه آفاقى به تنهایى موجب دستیابى به معرفت حقیقى و عبادت حقیقى نمى گردد؛ زیرا همانا شناخت موجودات آفاقى از آن لحاظ كه آثار و نشانه هاى خداوند هستند، فقط سبب علم حصولى به وجود آفریدگار و صفات او مى گردد. و این چنین علمى متعلق به قضیه اى است كه داراى موضوع و محمول باشد و این هر دو از مفاهیم به شمار مى آیند. و به تحقیق برهان اقامه شده كه خداوند سبحان وجود محض است و ماهیتى براى او وجود ندارد؛ پس دخول او در ذهن محال است؛ براى اینكه هر چه كه به ذهن وارد مى شود باید داراى ماهیت باشد و هر ماهیتى هم در ذات خود خالى از وجود ذهنى یا وجود خارجى است تا بتواند هم در ذهن و هم در خارج، موجود گردد و چنین امرى در مورد خداوند مصداق ندارد؛ پس هر چه را كه ذهن وضع مى كند و تصور آن را واجب مى داند و حكم مى كند بر آن به وسیله محمولاتى از اسماء و صفات، پس البته همه این ها غیر آن خداى سبحان خواهد بود. و در كتاب توحید شیخ صدوق، طى روایت مسندى از عبدالا على به نقل از امام صادق عليه‌السلام، به این مساله اشاره شده كه حضرت فرمود:

و من زعن انه یعرف اللّه بحجاب او بصوره او بمثال، فهو مشرك؛ لان الحجاب و الصوره و المثال غیره و انما هو واحد موحد فكیف یوحد من زعم انه عرفه بغیره؟! انما عرف اللّه من عرفه باللّه؛ فمن لم یعرفه به، فلیس یعرفه؛ انما یعرف غیره. لیس بین الخالق و المخلوق شى ء، و اللّه خالق الاشیاء لا من شى ء، یسمى باسمائه، فهو غیر اسمائه و الاسماء غیره والموصوف غیر الواصف. فمن زعم انه یومن بما لایعرف، فهو ضال عن المعرفه. لایدرك مخلوق شیئا الا باللّه، و اللّه خلو من خلقه و خلقه خلو منه.

هر كه گمان نماید كه خدا را مى شناسد به حجاب و واسطه میان او و خلائق یا به صورت عقلى یا به مثال خیالى، مشرك است؛ زیرا حجاب و صورت و مثالى كه قرار داده غیر اوست و جز این نیست كه خداوند یگانه اى است كه او را به یگانگى پرستیده اند؛ پس چگونه او را به یگانگى یاد نموده آن كه گمان مى كند كه او را به غیر او شناخته و هر كه خدا شناس شده خدا را به خدا شناخته؛ پس هر كه او را به خودش نشناخته چنان نیست كه او را بشناسد بلكه غیر او را مى شناسد و خدا آفریننده چیزهاست نه از چیزى؛ پس به نام هاى خود نامیده شده و آن جناب غیر نام هاى خود است و نام ها غیر اوست و موصوف غیر و وصف است؛ پس هر كه بپندارد كه ایمان دارد به آنچه نمى شناسد گمراه از معرفت است و هیچ آفریده اى چیزى را در نیابد مگر به خدا و شناخت خدا به دست نمى آید مگر به خدا و خدا از خلقش خالى و خلقش از او خالى اند.

و اما راه معرفت نفس؛ پس نتیجه آن معرفت حقیقى است و مقصود از آن این است كه انسان فقط توجه به خداوند سبحان نماید و از هر مانعى كه انسان را به خود مشغول مى سازد دست بردارد و به معرفت نفس پردازد تا اینكه نفس خود را آن طور هست مشاهده نماید و نیاز ذاتى آن را به خداوند سبحان دریابد. و هر كس كه به چنین مقامى دست یابد، مشاهده او از مشاهده مقومش كه خداست، جدا ناپذیر خواهد بود همان طور كه قبلا این مطلب روشن شده است. پس زمانى كه خداوند سبحان را مشاهده كرد، آن وقت خدا را خواهد شناخت با یك معرفت بدیهى و روشن. سپس حقیقتا نفس و خویشتن خویش را به وسیله او خواهد شناخت؛ براى اینكه نفس او عین ربط و وابستگى به خداى سبحان است و آنگاه هر چیزى را به وسیله خداوند متعال شناسائى خواهد كرد. و در كتاب تحف العقول روایتى از امام صادق عليه‌السلام نقل شده كه به همین مطلب اشاره دارد كه حضرت فرمودند:

من زعم انه یعرف اللّه بتوهم القلوب فهو مشرك و من زعم انه یعرف اللّه بالاسم دون المعنى فقد اقر بالطعن؛ لان الاسم محدث و من زعم انه یعبد الاسم و المعنى فقد جعل مع اللّه شریكا و من زعم انه یعبد بالصفه لا بالادراك فقد احال على غائب و من زعم انه یعبد الصفه و الموصوف فقد ابطل التوحید لان الصفه غیر الموصوف و من زعم انه یضیف الموصوف الى الصفه فقد صغر بالكبیر و ما قدرواللّه حق قدره.

آن كس كه پندارد خدا را با توهمات و خیالات قلبى مى توان شناخت او مشرك است و هر كس كه ادعا كند كه خدا را به اسم مى شناسد نه به معنى، با این كار اعتراف به سخنى ناپسند كرده و طعن زده است؛ زیرا اسم، حادث است و هر كس كه گمان كند اسم و معنى را با هم مى پرستد نه با درك و فهم، پس به چیزى دور از ذهن حواله كرده است و هر كس ادعا كند كه صفت و موصوف را با هم از موصوف است و كسى كه پندارد موصوف را به صفت اضافه مى كند، پس بزرگ را كوچك كرده است و آنگونه كه شایسته و سزاوار است خدا را نشناخته اند.

قیل له: سبیل التوحید؟ قال عليه‌السلام: باب البحث ممكن و طلب المخرج موجود ان معرفه عین الشاهد قبل صفته و معرفت صفه الغائب قبل عینه؛ از امام عليه‌السلام پرسیدند: پس راه توحید و یكتاپرستى چیست؟ حضرت فرمودند: باب بحث و گفتگو گشوده است و جستجوى راه چاره آن در دسترس مى باشد؛ به تحقیق شناخت ذاتى كه شاهد و حاضر است پیش از پرداختن به صفت اوست و شناختن صفات شخص غایب پیش از دیدن اوست.

قیل: و كیف نعرف عین الشاهد قبل صفته؟ قال: عليه‌السلام: تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسك به و لا تعرف نفسك بنفسك من نفسك و تعلم ان ما فیه له و به، كما قالوا لیوسف: انك لانت یوسف قال انا یوسف و هذا اخى. فعرفوه به ولم یعرفوه بغیره و لا اثبتوه من انفسهم بتوهم القلوب…؛

از امام عليه‌السلام پرسیدند: چگونه ذات شاهد، پیش از صفت او شناخته مى شود؟ حضرت فرمودند: او را مى شناسى و از نشانه او با خبر مى شوى و توسط او به نفس خود معرفت مى یابى، نه توسط خودت و از جانب خود و به این نكته پى خواهى برد كه آنچه در تو مى باشد از براى او به خاطر خود اوست؛ همانطور كه برادران حضرت یوسف عليه‌السلام به او گفتند: آیا راستى تو یوسفى؟ گفت: من یوسف هستم و این برادر من است.؛ پس او را توسط خود او شناختند نه به وسیله دیگرى و نه توسط خیالات قلبى و بافته هاى ذهنى خود.

و در تفسیر امام عسكرى عليه‌السلام به نقل از امام محمد باقر عليه‌السلام نقل شده كه فرمودند: لایكون العبدعابدا اللّه حتى ینقطع عن الخلق كلهم الیه؛ فحینئذیقول؛ هذا خالص لى؛ فیقبله بكرمه؛ بنده آنطوركه سزاوار خداست عبادت نمى كند تا اینكه كاملااز همه دل بركند، در این هنگام است كه خداوند متعال مى فرماید: این خالص براى من است؛ پس خداوندبالطف و كرم خود عبادت او را قبول مى نماید.

و امام صادق عليه‌السلام فرمودند: ماانعم على عبد اجل من ان لایكون فى قلبه مع اللّه غیره؛ خداوند هیچ نعمتى برتر و والاتر از این به بنده اش نداده است كه در قلب بنده، غیر از خدا چیز دیگرى نباشد. و امام جواد عليه‌السلام فرمودند: افضل العبادة، الاخلاص؛ بر ترین عبادتها، اخلاص است.

و از آنچه كه بیان شد معناى این فرمایش خداوند متعال كه از زبان ابلیس نقل مى كند، روشن مى شود: (قبعزتك لاغوینهم اجمعین * الاعبادك منهم المخلصین) به عزتت سوگند كه همه شان را گمراه خواهم كرد جز بندگان مخلصت را. و فرمایش دیگر خداوند متعال كه مى فرمایند: (فانهم لمحضرون * الاعباد اللّه المخلصین) قطعاآنها(در در آتش) احضار خواهند شد، مگر بندگان با اخلاص و پاكدل خدا.

زیرا این بندگان در خداوند سبحان مستغرق اند، لذا نه ابلیسى مى بینند و نه تحت تاثیر وسوسه او قرار مى گیرند و احضار به جهنم نیز نخواهد داست. و در حدیث قدسى به همین مطلب اشاره كه خداوند مى فرماید: اولیایى تحت قبائى او ردائى اولیاء و دوستداران من در زیر قباى من یا رداى من اند. و حدیث امن كه قبلااز یونس نقل شد راجع به این حدیث مى شود. حاصل كلام اینكه همانا از طریق معرفت نفس مى توان به این هدف دست یافت و معرفت نفس نردیكترین راه هاست. و این راه همان انقطاع از غیر خدا و توجه به خداوندسبحان در سایه معرفت نفس است؛ همانطور كه حضرت فرمودند: لیس بینه و بین خلقه حجاب الاخلقه؛ فقد احتجب بغیر حجاب محجوب واستتر بغیر ستر مستور؛ بین او وخلقش حجابى جز خود آن نیست؛ پس در حجاب است بدون اینكه حجابى داشته باشد و در پرده است بدون اینكه پرده اى براو باشد.

و براى تحقق آنها به وسیله اعمال و عبادات مجاهدت نماید و با فكر و عبرت گرفتن این امر را تقویت نماید تا اینكه انقطاع براى نفس و توجه كامل پیدا كردن به خداوند سبحان، تحقق یابد و در این هنگام درخشش از غیب نمودار مى شود و به دنبال آن، چیزى از تفحات الهى وجذبه هاى ربانى رخ مى دهد و موجب محبت وصعود مى شود و این همان ذكر است. آنگاه بارقه اى دائمى مى درخشد و جذبه اى پدیدار مى گردد و به شوق منتهى مى شود تا اینكه سلطان محبت در دل استقرار مى یابد و ذكر بر نفس چیره مى گردد، پس خداوند متعال تمام وجود دارد او را در بر مى گیرد و امر پایان مى یابد و ان الى ربك المنتهى  و به طور یقین پایان همه امور به سوى پروردگار توست.

 طریق منحصر به فرد براى دستیابى به معرفت، تصفیه دل از دنیا و زرق و برق آن و هر حجابى كه مانع دیدار خداوند سبحان مى گردد، مى باشد؛ پس تمام اسباب و دستوراتى كه گفته شده از قبیل مراقبه، كامل قلب تو به سوى خداوند سبحان و تشرف به حضرتش – عزاسمه -مى باشد و این همان ذكر خدا و تشرف به محضر حضرت حق است و آن آخرین كلید است و خداوند هدایتگر انسان است.

و بدان همانا ذكر به این معنا كه گفته شد، در قرآن كریم و سنت بسیار وارد شده است. خداوند سبحان مى فرماید: (ولا تطع من اغفلناقلبه عن ذكرنا)

از آن كس كه قلبش را ذكر خود غافل ساخته ایم، اطاعت مكن.( فاذكرواللّه كذكركم آباء كم او اشد ذكرا)

همان گونه كه پدران خود را به یاد مى آورید، یا با یاد كردنى بیشتر، خدا را به یا آورید.

و روشن است ذكر لفظى به وسیله شدت وصف نمى شود(. وما یتذكر الامن ینیب)

و جز آن كس كه تو به كار است، كسى متذكر نمى شود(. وما یذكر الااولوالالباب)

و چیزى خردمندان كسى متذكر نمى شود.

و آیات دیگرى غیر از اینها آمده و روایاتى كه مشتمل این مسئله بود قبلا ذكر شد.

و در دعاى كمیل حضرت على عليه‌السلام مى فرماید: اسئلك بحقك و قدسك و اعظم صفاتك و اسمائك، ان تعجل اوقاتى من الیل والنهار بذكرك معمورة و بخدمتك موصولة و اعمالى و اورادى كلها وردا واحداوحالى فى خدمتك سرمدا…؛ (اى پروردگار من) به حق خودت و به ذات مقدست و بزرگترین صفات و نام هاى مباركت از تو زد خواست مى كنم كه اوقات شب و روز مرا به ذكر و یاد خویش آباد گردانى و پیوسته به خدمتگزارى خودت توفیق دهى و كارهاى مرا مورد قبول حضرتت فرمایى تا اینكه همه اعمال و وردهاى من، یك ورد و یك جهت براى تو باشد و حالم تا ابدابه طاعت تو صرف شود…

فصل پنجم: درباره آنچه كه انسان به كمال خویش نائل مى شود

این فصل توضیح گونه اى است براى مطالبى كه در فصل دوم بیان شد مى گوییم: به تحقیق دانستى كه همانا كمال انسان، همان فناءهاى سه گانه اوست و به عبارت دیگر رسیدن به مقامى توحید فعلى، توحید اسمى و توحید ذاتى است و همچنین دانستى كه همانا قرب هر موجودى نیست به خداوند سبحان به اندازه حدود ذاتى و عدم هاى آن است؛ پس واسطه هایى كه بین نشئه بدنى انسان در سیر خویش به سوى خداوند سبحان ناگزیر است كه از همه مراتب افعال و اسماء و ذوات عبور كند تا اینكه به مقام هاى سه گانه توحید یعنى توحید فعلى، اسمى و ذاتى نایل گردد.

به علت اختصار تا اینجا بسنده می کنیم.( نتیجه گیری به نوعی در پایان هر فصل آمده است.)

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.