حدیث روز
امام علی (علیه السلام) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

پنج شنبه, ۲۵ شهریور , ۱۴۰۰ 9 صفر 1443 Thursday, 16 September , 2021 ساعت تعداد کل نوشته ها : 109 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 8 تعداد دیدگاهها : 2×
شخصیت انسان بی ‌ثبات
23 شهریور 1400 - 18:01
شناسه : 1208
0

عبارت خواجه: «و صاحب عزم بی‌ثبات “كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الْأَرْضِ حَیرانَ”[۱]  باشد بل متحیر را خود عزم نباشد». شرح عبارت: کسی که عزم دارد، اما ثبات ندارد و ‌یک‌ گام به جلو برمی‌دارد و ‌یک ‌گام به عقب برمی‌گردد و دائماً در حال آمد و شد و عقب و جلورفتن است، حیران است و […]

ارسال توسط :
پ
پ

عبارت خواجه: «و صاحب عزم بی‌ثبات “كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الْأَرْضِ حَیرانَ”[۱]  باشد بل متحیر را خود عزم نباشد».

شرح عبارت: کسی که عزم دارد، اما ثبات ندارد و ‌یک‌ گام به جلو برمی‌دارد و ‌یک ‌گام به عقب برمی‌گردد و دائماً در حال آمد و شد و عقب و جلورفتن است، حیران است و نمی‌داند كه مي خواهد چه‌کاری را  انجام بدهد ؛ مانند کسی که شیاطین عقل او را ربوده‌اند. “إستهویه” ؛ یعنی: از او طلب هوی کرد وعقل و عشق و هوای او را ربود؛  بنابراین “اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ” یعنی: شیاطین،‌ عقل، هوا و دل او را ربودند و  زمام دل و عقل و فهم او را به دست گرفتند، و او نیزاختیار عقل، هوا و عشقش را به دستِ آن ها داد.

البته بايد دانست  شیاطین انواع و اقسامی دارند: شهوات، غضب‌ها ‌و دیگر رذایل، از مصادیق شیاطین هستند؛ و هر یک از آن ها، شخصِ دور از خدا را به سمتِ خود می‌کشاند و آن شخص نیز همان طور حیران و سرگردان  باقی می‌ماند  و نمی داند که چه کاری را انجام دهد. این وضع کسی است که عزم دارد؛ اما دارای ثبات نیست. صاحب عزم بی‌ثبات، مانند کسی که شیاطین عقل و فهم و عشق و شعور او را ربوده‌اند؛ حیران  و سرگردان است و عزم ثابتي ندارد، بلکه اصلاً عزمی ندارد. قبلاً می‌فرمود: اين شخص عزم دارد؛ ولی ثبات ندارد، اکنون ترقی کرده و می‌گوید: اين شخص اصلاً عزمی ندارد و بر اثر حیرت، همان عزم غیر ثابت هم  در او نیست.

عبارت خواجه: چه تا یک‌ جهت معین نشود، حرکت و سیر و سلوک از او واقع نگردد و اگر حرکتی کند اضطرابی و تردّدی بی حاصل باشد که آن را  فایدتی و ثمره‌ای نباشد».

شرح عبارت: این عبارت در حقیقت، تعلیلی است برای این مدّعای خواجه که فرمود: از شخص متحیّر، عزمی و حرکتی صورت وقوع نمی یابد و یا اگر حرکتی کند، حرکت او مضطربانه و بی فایده خواهد بود.

حاصل این تعلیل آن است که حرکتِ مفید، حرکتی است حساب شده که توسط شخصی آگاه و با هدف، در جهتی معیّن صورت می‌گیرد و معلوم است که محاسبه و نیز تعیین جهت، کارهایی است که از شخص متحیر ساخته نیست؛ چون او هنوز نمی داند  تکلیفش چیست و چه کاری را می‌خواهد انجام دهد؛ پس او به خاطر حیرتی که دارد، هنوز جهت حرکتش معیّن نیست و چون جهت حرکتش معیّن نیست، عزم ندارد و چون عزم ندارد، حرکت نمی کند و چون حرکت نمی کند، پس سیر و سلوک هم ـ که خود نوعی حرکت است ـ  از او صادر نمی شود؛ و یا اگر صادر شود، حرکتی مضطربانه و سیر و سلوکی بی حاصل و بدون فایده خواهد بود.

بصیرت باطن، سبب دسترسی به ثبات

عبارت خواجه: «و علت ثبات، بصیرت باطن باشد به حقیقت معتَقَد خویش و وجدان لذت اصابت و ملکه‌شدن آن حالت، باطن را بر وجهی که زوال نپذیرد؛ و به این سبب صدور اعمالِ صالحه از صاحب آن ثبات، دائم و ضروری باشد».

شرح عبارت: بنابر آن چه گفته شد، ثبات در ایمان، شرط سِیر است؛ اما راه دست‌یابی و سبب رسیدن به این ثبات چیست؟

پیش از این نیز گفته شد، اصل ایمان از لحاظ کمّی کم و زیاد نمی‌شود؛ اما از نظر کیفی، شدت و ضعف پیدا می‌کند. گاهی ایمانِ بنده در حدِّ لقلقۀ زبان است، گاهی نیز  به حد باور می‌رسد؛ لیکن یک‌باورِ ممکن الزوال؛ گاهی از این هم فراتر می‌رود و انسان به باوری می‌رسد که  زوال‌ناپذیر است.

قطعاً، ایمان و باور زوال ناپذیر، سبب یا اسبابی دارد؛ ثبات در ایمان نیز همین طور، سبب یا اسبابی دارد؛ و بی تردید، آن‌ چه برای رسیدن به ایمان زوال‌ناپذیر، بدان نیاز است، برای رسیدن به ثبات نیز مورد نیاز و احتیاج است.

 بنا بر فرمایش جناب خواجه راه دست یافتنِ به ایمان زوال‌ناپذیر و همچنین ثبات در ایمان، داشتنِ بصیرت باطن است.

یعنی: همان‌گونه که انسان با چشمِ باز می‌تواند از دیدنِ مناظر طبیعت و زیبایی‌ها لذت ببرد و نسبت به آن‌ها به نوعی ثبات برسد، ‌چشم باطن نیز اگر بینا شود و حقایقِ پشت پرده را ببیند، آن زمان غرق در لذت می‌شود و این امر موجب دست‌یابی به ثبات می‌گردد.  

کسی که حقایق امور را ندیده و نچشیده است، لذتی نیز عایدش نمی‌شود و ثبات نیز نخواهد داشت؛ اما کسی که آن ها را دیده و چشیده و در نتیجه لذتی  نصیبش شده است، ممکن نیست به این سادگی ثباتش را از دست بدهد.

همین مطلب دربارۀ انحرافات نیز صادق است. یعنی: ‌آن کس که هنوز با گناه آشنا نشده و  آن را تجربه نکرده و  معاصی در وجودش به‌صورت ملکه در نیامده، به‌ راحتی با گناه اُنس نمی‌گیرد؛ اما انسانی که بارها و بارها مرتکب گناه می‌شود و لذت گناه در او جای گرفته و به صورت ملکه درمی‌آید و به گناه معتاد می‌شود، نمی تواند به سادگی از گناه دست بشوید؛ لذا چنین شخصی  برای رهایی از ملکه گناه،  به ریاضت و زحمت و  مشقت و خون جگر خوردن، نیاز دارد.

در امور غیرانحرافی و مربوط به مدارج کمال نیز وضع به همین منوال است. یعنی: اگر در امور مربوط به کمال خواهانِ ثبات هستیم، باید بصیرت باطن پیدا نماییم و بر اساس این بصیرت،  حقایق را مشاهده نموده و طعم آن ها را بچشیم، تا  لذتی نصیبمان شود؛ و قطعا  پس از این  چشیدن و این لذت بردن، به نوعی ثبات دست یافته و   از آن‌ چه چشیده و  لذت برده ایم به سادگی دست ‌بر نخواهیم داشت.

 جهت توضیح بیش تر و تکمله بحث عرض می‌شود:

ما اگر بخواهیم غذایی را مصرف کنیم و از آن بهره ببریم، ابتدا غذا را گزینش میکنیم، سپس آن را در دهان گذاشته، می‌جویم و به معده تحویل می‌دهیم تا معده  فرایند هضم را شروع کرده و آن را  هضم کند.

غذای خورده شده پس از چند مرحله هضم،  به خون تبدیل شده و به وسیلۀ رگ‌ها و موی رگ‌ها در تمام  اعضا و جوارح  بدن ساری و جاری می‌شود و بعد، فرایند جذب صورت می‌گیرد و خون به گوشت، استخوان، رگ،  پی، مغز و… تبدیل می‌شود و در نتیجه، برنج و نان و گوشت و  همۀ غذاهایی که ‎خورده ایم، به گونه ای جزء وجودی ما می‌شود  که از ما جدایی‎ناپذیر است.

در علوم، معارف و عقاید هم این‌چنین است. یعنی: اگر بخواهیم دربارۀ مطلب و حقیقتی مطالعه و تحقیق کنیم، ابتدا مطالب را گزینش می‎کنیم سپس  آن ها را در دهان جانمان گذاشته و مورد  بررسی  و حل‎و فصل قرار می‌دهیم و بعد آن‌ها را به معدۀ جان می‌رسانیم تا در آن جا فرایند هضم صورت بگیرد؛ سپس براساس اتحاد علم و عالم و معلوم، همۀ آن‌ها به گونه ای جزء نفس ناطقه ما می‎شوند که از ما جداشدنی و قابل انفصال نیست. یعنی «شما»، «فکر» و «عقیده» و «فکر» و «عقیده» نیز «شما» خواهد شد؛ و این، یعنی: ثبات.

بنابراین، انسان باید به این مرتبه برسد تا ثبات مورد نظر تامین شود؛ و اگر او فقط به مطالعۀ صِرف  اکتفا کند و آموخته‌ها را صرفا به عنوان اموری مادی به سلولهای مغزی بسپارد، بدون آنکه هضمی صورت بگیرد و مطالب جذب روحش شود؛ هیچ‌گاه ثبات مورد نظر تأمین نمی شود.

 بنا براین، همانطورکه با صِرف در دهان گذاشتن و جویدن غذا، بدون آن که هضم و جذب صورت بگیرد، برای بدن،  رشدی حاصل نمی شود، در علوم و معارف نیز با صِرف خواندن و مطالعه کردن، بدون آن که تعمق و هضم و جذبی صورت بگیرد، برای روح، رشدی به دست نمی‌آید.

روایتی در باب توسعۀ وجودی انسان با تحصیل علوم

حضرت امام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام می‌فرمایند: «كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلاَّ وِعَاءَ اَلْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ» (نهج البلاغه، حکمت ۲۰۵)

یعنی: هرظرفی با دربرگرفتن مظروفش تنگ می‌شود ـ مانند لیوانی که با ریختن آب در درون آن، پر شده و گنجایش خود را  از دست می‌دهد ـ مگر ظرف علم که با مظروفش گسترده تر شده و عظمت پیدا میکند.

 حکیمان و عارفان نیز تأکید دارند: انسان با تحصیل علوم و معارف به توسعۀ وجودی دست می‌یابد.

 از آنجا که سلوک علمی و طیّ نمودن و گذراندن مراتب عقل موجب توسعۀ وجودی انسان می‌شود، خوب  و مناسب است در این جا مراتب عقل را ذکر کنیم.

مراتب عقل از دیدگاه حکمت و عرفان

گرچه مسئله اتحاد علم و عالم و معلوم براساس مبانی حکیمان مشّائی، مردود به حساب می‌آید، اما بااین‏حال آن‌ها مراتبی را برای عقل بیان کرده اند که بسیار متین و قابل قبول‌است. مراتب مزبور عبارتند از:

مرتبۀ اول: عقل هیولانی

انسان در مرتبۀ عقل هیولانی، چیزی را بالفعل نمی‌داند، بلکه فقط او قابل است. چنان که حق تعالی  در این‌باره می‌فرماید: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَاتَعْلَمُونَ شَيْئًا». یعنی: خداوند (تبارک و تعالی) شما را از رحم مادرتان خارج ساخت، درحالی‎که چیزی نمی‎دانستید. این همان مرتبۀ عقل هیولانی  انسان است که در حکمت مشّاء و حکمت صدرایی مورد قبول واقع شده است و اهل عرفان نیز آن را پذیرفته‎اند.

مرتبۀ دوم: عقل بالملکه

انسان در مرتبۀ عقل بالملکه، با به‌کارگیری چشم، گوش و سایر حواسّ پنجگانه، بدیهیات و اولیات را کسب میکند و با کسب آنها ملکۀ کسب نظریات را می‌یابد و می‌آموزد که چگونه از معارفی که به‌ دست آورده است جهش کرده و مطالب مجهول را کشف کند. چنان که عبارت «وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ» در آیۀ مزبور به این مطلب اشاره دارد و مفاد آن این است: خداوند (تبارک و تعالی) چشم و گوش را به انسان داد تا دنبال بدیهیات باشد و با به ‌دست‌آوردن بدیهیات، ملکۀ کسب نظریات برای او حاصل شود.

مرتبۀ سوم: عقل بالفعل

انسان در مرتبۀ عقل بالفعل، به مطالب نظری، بالفعل عالم می‌گردد؛ و این مرتبه، همانی است که خداوند در ادامۀ آیۀ یاد شده با تعبیر «وَ الْأَفْئِدَةَ» به آن اشاره کرده است.

مرتبۀ چهارم: عقل مستفاد

انسان در مرتبۀ عقل مستفاد، با اتصال به عقل فعّال تمامی علوم و معارف مجهول برای او معلوم می‌گردد، و بدین گونه اسم شریف «یا مَن هُوَ بِکُلِّ شیءٍعَلیمٌ»  که در دعای جوشن کبیر بدان اشاره شده است، در وی ظهور یافته و  او نیز مظهر این اسم شریف واقع می‌شود.


[۱] . الانعام (۶): ۷۱٫

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.